|
زندگی یعنی : لمس تنهایی ماه ... فکر بوییدن گل در کره ای دیگر ...
|
من از این به بعد میخوااااام یه موضوع جدید برا وبم انتخاب کنم . شاید بدونید چه موضوعی مد نظرمه ... اوووون :
ررررررررررررررررررررقصه !!!!!!!!!!!!!!
بیشتر رقص هیپ هاپ ولی سعی میکنم به رقص های دیگه هم توجه داشته باااشم !
میدونم من یه روز یه b-girl مشهور میشم !!!!!!!!!!!!!
پس منتظر باشین که یه روز تو مسابقات منو ببینین !!!!!!!!
البته یکی دو ماهی نیستم ... دارم میرم تهرااان !!!!!!!!!!! واسه همیشه !!!
بعدش میااام و میترکونم !!!!!!!!!!
ببخشید که اینقدر دیر به دیر آپ میکنم ... دلیلشو یه روزی میفهمید ... یه روزی که من دیگه نباااشم ... راستش خیلی حرفا دارم براتون بگم ... فقط خیلی تنهاااااااااااااااااااااااااام کاش میشد اینو فریاد بزنم ... کاااااااااااااااااااااش من به دنیا نیومده بودم ... کاش ...
هیچی نمیگم فقط برین حااااااااال کنین وب :
http://www.girls4ever.blogfa.com/
چططططططططططورییین ؟؟؟؟؟؟ وب منو نمیبینین خوشین ؟؟؟ یه وقت به من سر نزنینا ... اگه سر بزنین آسمون میاد زمین !
خیلی وقته آپ نکردم ... مشغول بودم ( خودمم نمیدونم واسه چی ) ... وقت نداشتم ( آره جون عمت ! )
آخه مگه واسه شما فرقی هم میکنه ؟؟؟؟؟!!!!! حقم دارین البته ! بیکار نیستین که دمب دیقه پاشین بیاین وب من ! امروز میخوام در مورد یکی از علایق مهم و قشنگم براتون بگم : رقص !
آره من عاشق رقصم البته نه هر رقصی ... من فقط تکنو رو دوست میدارم و کم کم دارم یاد میگیرم ... میدونید وقتی آدم میرقصه همه غم و غصه هاشو فراموش میکنه و احساس قدرت و برتری میکنه . من رقصو دوست دارم چون وقتی میرقصم بهترین لحظه های عمرمو تجربه میکنم . نمیدونم چراا ؟ ولی خیلی باهاش حال میکنم !!!! شما چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟! هر کسی نظرشو راجع به رقص بگه تو قسمت نظرات ... چند تا سوال دیگه هم دارم ...
پس به همه این سوالا جواب بدین :
1 . نظرتون راجع به رقص چیه ؟؟
2 . چه نوع رقصی رو دوست دارید ؟؟
3 . اگه تو مسابقه بفرمائید شام شرکت کنید ، برای پیش غذا و غذای اصلی و دسر چی درست میکنین ؟؟
4 . چقدر به اینترنت معتاد هستید ؟؟
5 . بزرگترین و بهترین کاری رو که ازش بیشترین لذت رو میبرین چیه ؟؟
اینم جوابای من :
1 . آدم وقتی میرقصه احساس خوب و غیر قابل توصیفی بهش دست میده .
2 . تکنو و بریک و لاک و پامپ
3 . پیش غذا : رولت کالباس ، غذای اصلی : لازانیا ، دسر : کیک بستنی
4 . تا دلتون بخواد به نت معتادم .
5 . کیهان شناسی ، رقص ، کامپیوتر و اینترنت
حالا نوبت شماست :
بدویید !!!!!!
زووود باش !!!!!!
بزن دیگه !!!!!!
( به خوودم امیوار شدم : )))))))))))))))) )
تو کلاس واسم تولد گرفتیم حال کردیم ... یه کیک چهار کیلویی گرفتیم ... با یه عالمه میوه و هله و هوله ... ماشاالله همه تو کلاسمون مثبت ... گوشیا دونه دونه از کیفا اومد بیرون بعد رفت دست ناظم ... نه شوخی کردم ... همه گوشی آورده بودن ولی ما زرنگیم به همه میگیم :
گوووووشی چیه ؟؟
خلاصه خیلی خوش گذشت بهمون ولی تهران نمیشد ... موقعی که شمع هامو فوت میکردم آرزو کردم بتونم تو تهران فیزیک نجوم بخونم ... یا شریف یا امیر کبیر ... یعنی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به نظرم من هنوز خودمو باور نکردم ... شاید ...امروزم مریض شدم ... خیلی بدجور ... ولی چون مریضیش از تهران به من رسیده : عیبی نداره ... داداشم به عنوان سوغاتی برام این مریضی رو آورده ...
دو روزه مدرسه نرفتم ... انقدر حال میده ... نشستم فقط نجوم خوندم ... چیکار کنم ... عاشقم ... نجوم به من انرژی میده که فکر کنم ... بهم اعتماد به نفس میده ... بچه که بودم البته الان هم اینجوریه ... وقتی به آسمون نگاه میکردم گریم میگرفت ... نمیدونستم چرا ؟؟ هنوزم اینطوریم ... وقتی عاشق به معشوقش نگاه میکنه گریش میگیره ... آسمون معشوق منه ... یه روزی به اسرارش پی میبرم ... اونوقته که خوشبختی رو حس میکنم ... گریه میکنم ... میخندم ... دیگه نمیدونم چیکار میکنم .
به امید روزای آسمونی ...
فعلا ...
وبلاگ نجومی من افتتاح شد :
noojoom88.blogfa.com
بچه ها خیلی سخته که روز تولدتون رو تو جایی بگذرونین که ازش متنفرین ! مثه تبریز !!!!!!!!! بدون کسایی که دوستشون دارین ...
من خیلی تنهام کمکم کنین ... من تو یه شهری که دوسش ندارم زندگی میکنم ... تهران شهر منه ... با مردمی که دوستشون ندارم هر روز روبه رو میشم و هر روز تنفرم بیشتر میشه...
یه روز من تلافی زندگیمو از همه چیز و همه کس درمیارم ... انتقاممو از همه میگیرم ... مخصوصا کسی که باعث شد ما ورشکست بشیم و با این کارش من و بچگیمو و شهرمو و قلبمو و جوووونیمو ازم گرفت ...
من خیلی تنهااااااااااام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخه چرا من ؟؟؟؟
چرا من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
پس باید به خودم بگم :
آیدا جووون تولدت مبارک ...
ایشاالله وقتی رفتی تو آسمونا خوشبختی رو حس کنی ...
آخه من عاشق نجومم ...
همه ی زندگیم تو نجوم خلاصه میشه ...
ولی با ورشکست شدنمون من همه چیرو از دست دادم چون اگه اونجا بودیم و ورشکست نمیشدیم شاید من الان یه تلسکوپ داشتم که بتونم باهاش عشقمو ببینم ... یعنی ماه و زحل و ستاره ها و همه و همه اینا ...
دعا کنید که من یه روزی برم آسمون ...
فعلا.
اومدم بگم :
کریسمس مبارک
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امروز داشتم ورقه اصلاح می کردم ... همشونو تموم کردم بعد فهمیدم یه اشتباهی کردم ...
دنیا دور سرم چرخید .... ترکیدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واااااااااااااای ... مجبور بودم 26 تا ورقه رو دوباره درست کنم ...
نشستم اونا رو درست کردم پدرم در آآآآآآآآآمد !
ولی بالاخره تموم شد ...
دیگه چه خبرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من تقریبا بهترم میدونید که آدم بعضی وقتا خوشحاله ... بعضی وقتا هم بد حال ...
خلاصه :
منتظر کامنت هستما !!!!!!!!!!!
.
.
.
.
. حتما بذار واسم ...
.
. اگه حرفی نداری چرت و پرت بنویس ...
.
.
. یه چیزی بذار دیگه ...
.
.
.
.
. پس کامنت یادت نره !!!
فعلا ...
زیاد حال خوشی ندارم دلم برا تهران تنگ شده ...
زمین و زمان خاطراتمو به یادم میندازه ...
خوب شد شما رو دارم ... چند نفر که به حرفای دلم گوش بدن ... دارم میمیرم ...
تقدیم به شهر عزیزم ... بهترین شهر دنیا ... تهرااان :
شیشه ی پنجره را باران شست ... از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟؟؟؟
تهراااااااااان دلم واست تنگ شده ...
خلاصه نمیدونید که این شهر (تبریز) چقدر شهر بی روحیه ... وقتی آدم میره بیرون چهار چشمی بهش زل میزنن ... من این جا احساس غریبی میکنم ...
ای کاش میشد الان اونجا باشم (تهران)... خاکشو میبوسیدم ... کاش همون لحظه برای همیشه وایمیستاد!!!
دوستایی که تو تهران زندگی میکنید ... قدر اونجا رو بدونید ...
دیگه برم ... زیاد چرت و پرت گفتم ... ببخشید دیگه ...
فعلا ...
فـــــــواید ســـــــیگار ( متن طنز )
سلام به تمام دوستان گلم …

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا که فقط 12 کلمه است داستان زیر است که نویسندهاش مشخص نیست !
"آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند !!؟"
شاید به ظاهر زیاد ترسناک نباشد اما فکر و هوشی که تنها با 12 کلمه بشه یک داستان ترسناک خلق کرد خودش یک نوع هنرمندی هست -
واسه همین تصمیم گرفتم این مطلب رو بزارم براتون – برای من که جالب بود امیدوارم برای شما هم جالب بوده باشه !!!
بعضی وقتا حس میکنم خوشبخت ترینم ... بعضی وقتا بد بخت ترین ... هممون اینجوری هستیم ... بعضی وقتا میگیم : بابا ما خیلی میدونیم ولی بعضی وقتا میگیم هیچی نمیدونیم ... راستش حرف من اینه :
من حس میکنم خیلی از دنیا عقبم ... دنبالش میدوم اما نگه نمیداره تا من سوار شم ... بهم بگید که این عادیه حتی واسه خارجیا ...
قبلا راحت حرفامو تو دفتر خاطراتم مینوشتم ... اما حالا دفتر خاطراتم باهام قهره ... آخه خیلی از خاطرات رو ننوشتم توش ... با دفترم قرار گذاشته بودم همیشه حقیقتو همه ی واقعه های زندگی رو براش بگم اما حالا وبم دفتر خاطراتمه ...
دیگه سریال مورد علاقم شروع شد ... من برم ...
فعلا ...

ماه فوریه سال گذشته
“اکریت جاسوال” که او را پسر معجزه میخوانند در برنامه تلویزیونی “اوپرا
وینفری” آمریکا حضور یافت و او پس از تولد در سال ۱۹۹۳میلادی، همه را با
صحنههای عجیبی روبه رو ساخته و در این میان همچنین لقب نابغه خردسال را
نیز به خود گرفته است. در این برنامه تلویزیونی وقتی مجری برنامه از او
میپرسد که آیا او قادر به فهم کتابهای شکسپیر در سن چهار سالگی بوده است؟
جواب او مثبت بوده میگوید ” بله آن را کاملا میفهمیدم به همین منظور همیشه
میخواندمش”
این پسر خردسال سالها پیش از دهکدهای دور افتاده در هند سر برآورده و
ویدئویی قدیمی او را درحال انجام یک عملیات جراحی خطرناک بر روی انگشتان به
هم چسبیدهء یه دختر کوچک بر اثر سوختگی نشان میدهد و این عمل جراحی سر خط
اخبار روز در سراسر جهان را در آن زمان به خود اختصاص داد چرا که این عمل
توسط پسر بچهای هفت ساله به نام اکریت جاسوال تبعهء دهکده “هیماچال پرادش”
در هند انجام شده بود.
در حال حاضر، اکریت ۱۳ ساله بوده و آی کیوی او ۱۴۶ میباشد که باهوشترین فرد
در رده سنی خود بر روی کره زمین محسوب میشود آن هم در کشوری که بیش از یک
بیلیون جمعیت دارد. در حقیقت این آی کیو میانگین آی کیوی دانشمند بزرگ
آلبرت انیشتین را نیز زیر پا گذاشته است . والدین “اکریت” میگویند حتی قبل
از اینکه او زبان به سخت گفتن و تکلم بگشاید آنها بر اساس رفتارهایش حس
میکردند که قدرت خاصی در او نهفته است.
“راکشا”، مادر “اکریت” میگوید که یادگیری او بسیار سریع بود، بطوریکه در سن
دو سالگی، وقتی یادگیری حروف الفبا در مدت زمان کمی پایان یافت ما سعی در
آموزش وصل کردن حروف و ساخت کلمه و جمله نمودیم که متوجه شدیم او همزمان به
نوشتن نیز روی آورده است. هنگامی که او در کلاس دوم بود تمامی امتحانات
مربوط به کلاس پنجم را به آسانی و بطور کامل پاسخ میگفت و با گذشت زمان
وقتی مادرش متوجه میشود که در سن خاصی او قادر به جوابگویی سوالات تکینیکی
مقطع لیسانس دانشگاهی میباشد دیگر به طور قطع باورش شده بود که نبوغ خاصی
در پسرش وجود دارد و در آن زمان بود که تمامی شکهایش به بقین بدل گشت.
در سنی که تمام کودکان حروف الفبا را می آموزند “اکریت” کتابهای شکسپیر
مطالعه میکرد و در سن پنج سالگی کتابهای طبی جمع آوری کرده و کتابخانه
کوچکی فراهم آورده بود و یک سال بعد او برای آموزش و مدارک رسمی در مدرسه
ثبت نام کرد و همزمان به تدریس انگلیسی و ریاضیات به دیگران پرداخت.
“اکریت” در سنین خردسالی علاقه شدیدی به مبحث علوم و کالبد شکافی در سر
میپروراند. دکترهای محلی متوجه علایق او شده به او اجازه میدادند تا در سن ۶
سالگی شاهد انجام عملیات جراحی در بیمارستان باشد. و با اینکار او بیشتر
تشویق به ادامه در این زمینه شده و در تمام زمینه های مرتبط به موضوع تا
جایی که در توانش بود مطالعه مینمود. هنگامی که خانواده ای فقیر از استعداد
ذاتی او خبردار شدند از او خواستند تا عملی را بر روی دختر خرد سالشان
بطور مجانی انجام دهد که این عمل به موفقیت کامل به دست او به پایان رسید.
بعد از اتمام آن عمل “اکریت” به نابغه طبابت در هندوستان شهرت یافت و گاه و
بیگاه همسایه و آشنا و غریبه برای مداوا و مشاوره به او مراجعه میکردند.
در سن ۱۱ سالگی “اکریت” به خاطر نبوغ خود، در “دانشگاه پنجاب” پذیرفته شد و
بدین ترتیب او عنوان جوانترین دانشجوی دانشگاههای هندوستان را نیز به خود
اختصاص داد. در پایان همان سال برای مشارکت و مشاوره در مسائل تحقیقاتی
پزشکی به همکاری دانشمندان و علمای برجسته به دانشگاه سلطنتی انگلستان در
لندن از او دعوت به عمل آمد.
“اکریت” میگوید که او میلیونها نظریه در زمینه طبابت در سر دارد ولی در حال
حاضر او تمام هوش و حواس خود را بر روی یافتن راهی برای مبارزه با سرطان
متمرکز ساخته است. او خاطر نشان کرد که در حال کار بر روی راه کاری به نام ”
oral gene therapy” بر اساس نظریات و تثوریهای حاصل از ذهن خلاق خود
میباشد و خود را تماما وقف کار بر روی این مکانیزم نموده است.
“اکریت” خاطرههای دردناکی از مردمانی که مبتلا به سرطان بوده و بر اثر فقر
در گوشه و کنار خیابان جان میباختند و برای آنها جایی در بیمارستان نبوده و
توان مالی دوا و درمان را نیز نداشته اند در سر دارد و حالا او میخواد تا
نبوغش را در راه کاهش رنج و عذاب آنها به کار گیرد. او در این رابطه میگوید
“من از این ماجرا بسیار رنج میبرم و شاید بتوان گفت مشوق اصلی برای علاقه
شدید من برای طبابت و مخصوصا سرطان همین خاطرات تلخ باشد”.
هر چند که تمام تلاش “اکریت” برای پرداخت قیمتی سنگین در ازای مهر و عاطفه
خانواده اش میباشد، چرا که پدرش پشتیبانی عاطفی خانواده که در این سنین
لازمه زندگی برای یک کودک هم سن و سال اوست از او دریغ داشته و به او گفته
شده تا زمانی که درمانی برای سرطان نیافته حق باز گشت به خانه و سرزمین خود
را ندارد و باید در غربت به سر کند و با تمام بچگی و افکار و نیازهای
کودکانه “اکریت” قربانی والدینش برای تحمل دوری او را درک کرده و تمام سعی و
تلاش خود را به کار گرفته و به خود اطمینان دارد که این فداکاری آنها را
که برای سختکوش بار آمدن او انجام میدهند بی نتیجه نخواهد گذاشت و با اینکه
از خانواده ای فقیر بوده امیدهای گرانقیمتی برای رسیدن به هدفش در دل
میپروراند.
در حال حاضر “اکریت” بطور همزمان در رشتههای گیاه شناسی، جانور شناسی و
شیمی در مقطع لیسانس درحال تحصیل است و او امیدوار است تا روزی در دانشگاه
“هاروارد” به ادامه تحصیل پرداخته و به اخذ مدارک و همچنان دانش بالاتر دست
یابد.
راستی یه مطلب جالب دارم :
روز جمعه گذشته مادر ۲۳ساله ای در سومین حاملگی خود نوزاد عجیب الخلقه ای
را با چهار دست، چهار پا، دو گوش در طرفین سر و دو گوش به هم چسبیده در پشت
سر به صورت زایمان طبیعی در بیمارستان شهید عارفیان ارومیه به دنیا آورد. 
جالبه. نه ؟؟؟؟
نتونستم طاقت بیارم ...
پس :
برررررررررررررررگشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتمممممممم !!!!!!!!
هر کی اومد این ورا یه کامنت بذاره تا بدونم هنوز یه نفر منو یادش نرفته ...
باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟
پس منتظرم ...
-اگه صبح اول مهر بجای ساعت 6، ساعت 7 رفتین سر کار: دقیقا رفتین سر کار
-اگه کفشی که امروز واکس زدین رو، همه لگد میکنن: تعجبی نداره
-اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسی دعوت شدین: مبارکه، عروسی رو که نمیشه نرفت
-اگه کار شما به جایی رسیده که خودتون به خودتون ایمیل میزنین: اینجوری هم یه صفایی داره
-اگه توی انتخاب واحد به شما 13 واحد بیشتر نرسیده: حتما حکمتی توی اون بوده
-اگه بعد از 3ساعت چت کردن یادتون اومد که با اینترنت ساعت 500 تومن وصل شده بودین: مهم نیست
-اگه شمعهای کیک تولد شما رو بقیه فوت کردن: لبخند بزنین
-اگه ماشینتون جلوی یه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچرگیری بلد نبودین: خودتون رو نبازین
-اگه در حال فرستادن قلب وبوسه با مسنجر متوجه شدین یکی پشت سرتون وایساده: عیبی نداره بابا
-اگه بغل دستی شما سر کلاس که اتفاقا" کنار شما ردیف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توی دماغش فرو کرد، شش دور بپیچوند، بعد با یه حالت دورانی بیرون آورد، و بعد خیلی آروم زیر میز کلاس دستش رو پاک کرد... نه! این یکی رو شرمنده. آدمیزاد هم یه تحملی داره!
چند روز پیش با خانوادم صحبت کردم ... ( درباره ی اومدن مکرر من به وبم در سال تحصیلی ) و به این نتیجه رسیدیم که بهتره من زیاد نیام نت ...
دلم نمیخواست این رو قبول کنم ولی منطق حکم میکرد که چیزیو که بهتون گفتم تکذیب کنم ...
میام ولی شاید پنجشنبه جمعه ها و یا هر ماه یکی دو بار ...
من متاسفم ...
![]()
معذرت میخوام ... دلم برا همتون تنگ میشه ... ولی مجبورم ...
تا اخر این ماه هستم و دیگه ... میرررررم
فعلا ... ![]()
حالتون خوووفه ؟؟؟؟؟؟؟ امروز چند تا کار مفید کردم :
- آپ کردم .![]()
- کتابای مدرسمو خریدم . ![]()
- جلدشون کردم . (مثل یه بچه ی خوب)
- روپوش مدرسمو خریدم .
(انگار برا من دوخته بودن اندازه ی اندازم بود "بدون سفارش""از زیادی غصه شدم استخون معلومه که اندازم میشه
" )
راستش من حدود ۳ ساله که تو نتم و هزار تا وب عوض کردم ...
ولی یکی از مهم ترین دلایلی که من غصه میخوردم تنهایی بود که در طول سال تحصیلی همراهم بود چون همه فقط تابستونا بودن ... ![]()
میخوام یه قول بدی بهم ( که هر سربازی دیدی گل بدی بهش
) نه بی شوخی ... قول بدین که فقط تابستونا نباشید و تنهام نذارید . میدونید که چقدر تنهام ...
قول میدید ؟؟؟![]()
راستی من تصمیم گرفتم امسال تو درس بترکوووونم ! ولی تنهاتوووون نمیذارم ... ![]()
یه سوال داشتم ... شما چه رشته ای رو دوست دارید ؟؟؟ کلاس چندمین ؟؟؟ ( شد دو تا سوال
ماشاالله ریاضی
)
خلاصه این جوووووری ...
کاری ندارید ؟؟؟؟؟
باشه فعلا ... ![]()
واااااااااااااااااای !!!!!!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
همشهري جوان: کارسختي بود هماهنگي ده بازيگر براي قرار دادن در ده موقعيت شغلي. ازيک طرف بايد با زمان آن بازيگر خودت را هماهنگ مي کردي و از طرف ديگر بايد شرايط و امکانات شغلي که قرار بود توسط آن بازيگربازسازي شود. روزهاي شلوغ پايان سال براي بچه هاي همشهري جوان با اين پروژه شلوغ و شلوغ تر شد. اين پروژه در قالب ويژه نامه اي با نام«بازيگران مشغول کارند» همراه با شماره نوروزي هفته نامه عرضه شد. گزارش هاي اين ويژه نامهکه دبيري آن را وحيد سعيدي بر عهده داشت توسط آرامه اعتمادي،نازنين قنبري و مهدخت اکرمي تهيه شده و عکس هاي آن هم ماحصل زحمات ساتيار امامي است....
الهام حميدي/ آتشنشان/عمليات خانم ۱۲۵ الهام حميدي بازيگري است که ما به زور از او خواستيم تا آتشنشان شود، خودش دوست داشت قاليباف باشد: «لباسهاي خوشگل بپوشم، مثل لباس سنتي!» به او سنگ دلانه گفتيم نميشود! با ناراحتي قبول کرد.
وي گفت: «هر چه شغل خوب است را ديگران برداشتند حالا اين کار مردانه و ضمخت افتاده به من؟!»خيابان مفتح، ايستگاه شماره ۵۳، محل قرار ما روز جمعه است، حميدي با يک ساعت تاخير به ما ميرسد.
بايد لباسهاي آتشنشانيرابپوشد، آتشنشانها لباسهاي مردانه به او ميدهند، حميدي وقتي اين لباسها را ميبيند، قيافهاش در هم ميرود. ما که فکر ميکنيم الان است که بزند زير گريه! با ناراحتي و کلافگي ميگويد: «من فکر کردم لباسهاي نو به من ميدهيد. دلم نميآيد اينها را بپوشم.»
بهنوش بختياري/ مکانيک/ مکانيکي شاسخين و شرکا بهنوش بختياري هميشه اولين نفر است که براي سوژه هاي طنز به ذهنمان مي آيد. هميشه براي اين حرکات پايه است. وقتي با او اين سوژه را در ميان گذاشتيم، استقبال کرد
قرار شد تا شغل را، خودش به ما پيشنهاد دهد، براي اين کار به او فرصت فکر کردن هم داديم، اما خيلي سريع گفت: «احتياجي به فکر کردن ندارد، من هميشه مي خواستم مرده شور شوم.» ما هم مثل شما دهانمان باز ماند! از اين همه جسارت و تفاوت او با شغل فعلي اش. نشد که مرده شور خانه را هماهنگ کنيم
چون نه مي شد که يک زن را براي گزارش به غسالخانه ببريم و نه اينکه او به علت بازي در سريال دارا و ندار فرصت اين کار را داشت که همراه ما تا بهشت زهرا بيايد. مکانيک شدن پيشنهاد ما بود که او روي هوا آن را گرفت. کلي خنديد و گفت: «عجب حالي بدهد! »
ستاره اسکندري/ نانوا / ساده ميخواي يا خشخاشي ستاره اسکندري با انرژي سر ساعت به دقتر مجله آمد،بعد از اينکه با او کمي حرف زديم به سمت نانوايي رفتيم.در راه او مي گويد من قبلا در خانه مادر بزرگم نان پخته ام فکر نکنيد بلد نيستم.لباس هاي مورد نياز هم از آشپزخانه مجله تهيه کرده ايم بجز پيشبند که قرار است از خود نانوايي بگيريم.پخت نانوايي هنوز شروع نشده و سه،چهار نفري بيرون منتظر ايستاده اند.
اسکندري قبل از ما وارد نانوايي شد و با شاطر ها سلام وعليک گرمي کرد. اوخيلي سريع نزديک طاقار خمير شد و پرسيد اين خمير ها چند کيلو است؟يکي از شاطر ها پسخ داد ۲۴۰ کيلواسکندري حيرت زده به سمت خمير هاي آمده شده رفت و دوباره پرسيد اين ها خمير هاي سنگک است؟
همه خنديدندو گفتند نه بربري است.او با حالت ناراحتي سري تکان داد و گفت خب من تا به حال سنگک و بربري نديده بودم و فقط بلدم نون محلي درست کنم.اونقدر محو ديدن کار شاطرها شده که يادش رفت لباس هايش را عوض کند و فقط گفت اين جا خيلي با حال و با مزه است.
نگارفروزنده/ دندانپزشک/دندان لق را نکنيد! خدا نکند در ايام تعطيلي دندانتان درد بگيرد، خدا نکند، بخواهيد تخمه بشکنيد و نتوانيد، يا اينکه جلوي خودتان را بگيريد تا پستهها را زير دندانتان خرد کنيد. خدا نکند دندانتان لق شود چون دندان لق را فقط بايد کند! کار است ديگر، ممکن است يکدفعه پيش بيايد، حالا اگر اين اتفاقات برايتان بيفتد چه کار بايد کرد؟ هيچ کاري، فقط بايد به سراغ يک دندانپزشک برويد، يک دکتر که خيلي خوب بتواند شما را راضي نگه دارد و کارتان راه بيفتد. حالا اگر در اين ميان دندانپزشک هميشگي شما در مسافرت به سر ميبرد، چاره چيست؟! باور کنيد که خانم دکتر ما کارش بسيار خوب است، به سراغ آن برويد.درمانگاه بهداشتي و درماني چيذر، محل مورد نظر ماست.
راس ساعت ۵٫ اما از آنجايي که شب و عيد است وتهران تنها کمي(!) شلوغتر از قبل، ما نيم ساعت ديرتر مي رسيم و ساتيار امامي يک ساعت و نيم ديرتر! شانس آورديم که فروزنده منتظر تماس ما بود تا دندانپزشک شود و پيشمان بيايد.فروزنده تلفن به دست وارد درمانگاه ميشود، ديرش شده و عجله دارد. حق هم دارد، بد قولي از ما بوده! به او که توضيح ميدهيم، قرار است چه کار کنيم و بهتر از طنز باشد، ميگويد: «تو که من را ميشناسي، کمي مدل من فرق دارد».وقتي روپوش دکترها را ميپوشد يا دستکشهاي جراحي را به دست ميکند و ماسک را به دهانش ميزند، شبيه خانم دکترهاي خيلي جدي ميشود! نگاه کنيد، با ما موافق نيستيد؟
روناک يونسي/ گلفروش/ رستگاري در گلفروشي روناک يونسي که بازي او را در سريال رستگاران ديده ايد، دلش مي خواست خلبان شود، چون پدرش هم خلبان است اما بنا به دلايلي اين امر ميسر نشد به همين خاطر درباره شغل ديگري به توافق رسيديم. گلفروشي گزينه خوبي بود، وقتي که با او در ميان گذاشتيم خيلي استقبال کرد «موافقم واقعا شغل جالبي است.اما اگر مي شود يک سبد گل تهيه کنيد تا بتوانم در خيابان آن ها را بفروشم».
روز گزارش هوا ابري است و هر لحظه امکان دارد باران ببارد براي همين قرار شد در يک گلفروشي عکاسي شود.يونسي با ظاهري کاملا متفاوت آمد.او دامن طوسي با چکمه هاي بلند پوشيده،کلاهي به سرش گذاشته ويک شال طوسي هم دور شانه هايش انداخته. روناک يونسي با حالتي ناراحت مي گويد:« دلم مي خواهد در خيابان گل بفرشم و به همين خاطر اين لباس را پوشيده ام تا عکس هايش خوب شود ».
اما هوا نه تنها صاف نشد بلکه باران شديدي هم گرفت و مجبور شديم داخل مغازه عکاسي کنيم. همراه او به گلفروشي نزديک خانه اش مي رويم.
خاطره اسدي / مجسمه ساز/خاطره مي¬ره گِل بچينه! گِل بازي سرگرمي هميشگي و جذاب بچگي همه ما بود. دوست داشتيم کمي خاک را از باغچه حياط برداريم و يک مشت آب هم بر روي آن بريزيم و آن قدر آنها را با هم قاطي کنيم که گِل سفت از آن دربيايد و بتوانيم با اين خمير گِلي هرچيزي که ميخواهيم بسازيم. حالا ساختن اين شکلکها يا صورتکها بستگي به استعداد هرکسي داشت. يکي ميتوانست کار ابداعي کند و يکي ديگر شايد فقط بلد بود تا توپهاي کوچکي بسازد و آنها را بر روي زمين قِل بدهد. عاشق اين بوديم که دست و رويمان خاکي و گلي شود، حتي اگر به قيمت يک دست کتک حسابي از مادرمان تمام ميشد. خاطره اسدي هم احتمالا در همين حال و هوا مانده که دوست دارد گِل بازي را در نوع حرفه¬اي تر و بزرگسالانه¬تري انجام دهد براي همين هم مجسمه¬سازي را به جاي بازيگري انتخاب مي¬کند.کارگاهي که براي مجسمه¬سازي انتخاب کرديم، در ديباجي شمالي بود.
کارگاه مجسمه¬ساز معروف نادره حکيم¬الهي يا همان مادر ترانه عليدوستي. اما آنقدر اين آدرس عجيب و غريب و درعين حال سر راست بود که تصميم گرفتيم همگي باهم به آنجا برويم. بماند که در آن کوچه تنگ و تاريک درست وسط اتوبان صدر پارک کردن ماشين چه دردسرهايي داشت و نزديک بود جانمان را ازدست بدهيم.
امير حسين رستمي/ حاجي فيروز/ شکور حاجي فيروز مي شود «اميرحسين رستمي» يا همان شکور شمسالعماره جزکساني بود که يک هفته تمام همه نوع موقعيت شغلي را با او بررسي کرديم تا به حاجي فيروز رسيديم يا بهتر بگوييم، رسانده شد! تصور کنيد رستمي از شغلهايي مثل «مربي تنيس» ( که امکان مانور عکاسي نداشت)، جت اسکي (که امکان رفتن به مسيرهاي دور نبود)، ملوان ( که باز هم امکان فراهم کردن کشتي نبود، حتي با تصوير سازي مشهور همشهري جوان که مدام رستمي از آن به عنوان قدرت ما ياد ميکرد) به اين شغل رسيد. در واقع بايد اينجا از مجموع دوستان رستمي( به تعبير خودش دوستان نادان!) تشکر کنيم که در مشورتي جمعي با رستمي ،او را به اين کار ترغيب کردند، اما نميدانستند دوست شان را به چه مهلکه اي انداختهاند!
لباس حاجي فيروز را که سالهاي قبل براي جلد همين شماره هاي نوروزي تهيه کرده بوديم! اين يکي از بهترين اتفاقاتي بود که در ميان شغلهاي مختلف با ديگر بازيگران رخ داده بود، چون همه چيز در اختيار داشتيم: لباس به ميزان کافي، مکان به ميزان لازم و بالاخره شخص حاجي فيروز به اندازه اميرحسين رستمي!
سفر تهران من اینجوری گذشت :
اولین شبی که رسیدیم اونجا ساعت تقریبا 2 نصف شب بود . حسابی خورد و خمیر بودیم ... ولی تو راه خیلی خوشحال بودم که دارم یه بار دیگه میرم تهران .... :![]()
(طبقه پایین مامان بزرگم اینا دو تا دوست دارم اسم یکی مرضیه یکی طناز ... مرضیه اسمشو عوض کرده گذاشته نیلوفر . منم به مرضیه عادت کردم هر وقت با این اسم صداش میکنم اعصابش می ریزه به هم ...
طناز خواهر بزرگس و مرضیه ( یعنی نیلوفر ... خدا کنه نفهمیده باشه
) خواهر کوچیکه . ولی انگار برعکسه . جثه خواهر بزرگه کوچیک تره و چثه خواهر کوچیکه بزرگتر ... حالا وللش . دوستای فاب همدیگه ایم و هر وقت میرم خونه ی مامان بزرگم اینقدر میایم خونه ی همدیگه که مامانامون نصف شب میان جعممون میکنن
)
قرار بود اون شب با داییم اینا و خالم اینا بریم تیراژه بعد شام بریم رستوران پدر خوب ( فکر کنم بشناسیدش
) بین پسر های هم سن و سال من تو خانواده یکم شکر آبه . آخه چندین بار سر من با هم دعواشون شده بود ( من تک دختر هم سن و سال پسر های خانواده ام
) هر کدومشون سعی میکنن منو به طرف خودشون بکشونن و اون یکی رو ضایع کنن . نشستیم سر میز ( عادت داریم جوونا رو میز دیگه ای میشینن
) آرمین (پسر داییم ) شروع کرد به سهند (پسر خالم که هیکلش درشته ) از هیکلش بد گفتن ... منم از سهند طرفداری کردم و این شروع جنگی بود که بین این دو تا شروع شد .
روز بعدی با هم رفتیم خونه ی سهند اینا و روز بعدی که بهترین روز بود با دایی اینام و نیلوفر و طناز رفتیم ژارک نهج البلاغه . پاتوق سهند هم اونجا بود . سهند به آرمین زنگ زد و گفت که با دوستش تو یه آلاچیق دارن گیتار میزنن . راستی سهند داره رپر میشه
. رفتیم پیداشون کردیم و جوونا نشستیم تو یه آلاچیق ... درست مثل فیلما دوست سهند که اسماون هم سهند بود
گیتار میزد و با صدای قشنگی که داشت میخوند . سهند (پسر خالم ) هم رپ میخوند ... خلاصه چشمتون روز بد نبینه . نیلوفر عاشق دوست سهند شده بود و آرمین هم عاشق نیلوفر ...
اس ام اس ها شروع شد آرمین هی زنگ میزد به من که گوشی رو بدم با نیلوفر صحبت کنه نیلوفرم در به در دنبال دوست سهند ... ![]()
من و سهند هم مونده بودیم چه خاکی تو سرمون بریزیم ... از اونجایی که آرمین ماشالله دماغش خیلی کوچیکه و خیلی خوشکله ![]()
حال نیلوفر ازش بهم خورد ...
و آرمین شکست عشقی خورد ( نه که خیلی با احساسه ...
)
شب بعدی رفتیم سینما و فیلم پسر آدم دختر حوا رو دیدیم ( توصیه میکنم که این فیلم رو ببینید خیللللللللللللللللللللللی قشنگه !
)
روز های آخری بود که تهران بودیم که در عین ناباوری دیدم آرمین اس داده که میخوایم بریم شهر بازی ... (آخه هیچ وقت خواهش و تمنا های ما برای رفتن به شهر بازی به حقیقت نمیپیوست
) اون یکی پسر خالم هم برا دو سه روز از تبریز اومده بود ... اسمش مهرداد بود ...
از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم ... خلاصه داییم اومد دنبالمون و ما رو برداشت برد شهر بازی ...
حالا ده ساعت منتظر موندیم که آقایون برن دستشویی ...
حالا وقت بازی بود ...
اول سفینه ...
بعد ماشین برقی ... اینجا بود که فکری به ذهنم رسید ... با هم توافق کردیم که چهار تایی یه نفرو اذیت کنیم
...
ریخت به هم بعد چهار تایی با ماشین برقی افتادیم دنبالش زدیم بهش کشوندیمش گوشه زمین ... تا وقتی وقت تموم شد ... بیچاره قیافش شده بود اینجوری :
حالا نوبت رنجر بود ... مهرداد و آرمین و آرمان میترسیدن ... آخه دفعه اولشون بووود ... منم دفعه ی سومم بود ... بهشون گفتم بیاین بابا ترس نداره که ... خلاصه به زور کشوندمشون تو رنجر ... خودمم رفتم بلیط گرفتم ...
مهردادم هی داد میزد که من میخوام پیاده شم ... ولی نمیتونست ... چون بین میله ها گیر افتاده بود ... گفتم : خاک تو سرت حالا که راه نیفتاده اینجوری داد میزنی راه بیفته چیکار میکنی ؟؟؟
از شانس بد منم یه جای خالی بود اونم کنار مهرداد ...
خواستم بیشتر بترسونمشون گفتم :
" بچه ها خواهشا موقع پیاده شدن منو نکشید ... آخه وقتی اون بالاییم آدم احساس میکنه داره میفته پایین ... "
مهرداد گفت : بذار پیاده شیم ... زندت نمیذارم ...
خلاصه وقت این بود که راه بیفته ...
نشستم پیش مهرداد ... بد بختم کرد ... چپه بودیم ... هی میزد تو سرم ... فحش میداد ... هر کاری از دستش بر میومد میکرد ...
نزدیک بود گریش بگیره ...
وقتی پیاده شدیم دیگه سریع رفتیم خونه چون میخواست بکشتم ...
خوب دیگه میدونم زیاد خوب ننوشتم ولی خلاصه حسابی وقتمو روش گذاشتم ...
راستی برای رفتن به وبلاگ مشترک من و آرمین به آپ های قبلی مراجعه کنید ...
موفق باشید ...
فعلا ...
خوفید دوستای گلم ؟؟؟؟
دلم براتون یه ذره شده بود ... ممنون که بهم سر زدید و با نظراتتون شادم کردین ...
تو تهران اتفاقات زیادی واسم افتاده که میخوام بهتون بگم ولی فعلا نمیتونم بنویسم ...
چون که خیلی خستم ... صبح ساعت 6 رسیدیم تبریز ... حالا بعدا میگم چرا ...
فعلا باید برم نظرات رو جواب بدم ...
تو آپ بعدی همه اتفاقاتی رو که افتاده براتون مینویسم ...
فعلا ...
راستی ببخشید که بهتون خبر ندادم آپم خیلی خستم ...
نمیدوووووونید چقدر خوشحالم ...
دارم برا دو سه روز میرم تهرااان ...
شهری که تا یه ماه پیش توش زندگی میکردم و بهش عشق میورزم ...
ای کاااش میتونستم برا همیشه برم ...
ای کاش میشد یه بار دیگه حس کنم اونجا زندگی میکنم ...
من قدر اونجا رو ندونستم و حالا دارم تاوان پس میدم ...
ای کاش ...
اومدم بهتون خبر بدم که دارم میرم ...
دوسه روز نمیتونم بیام پیشتون ...
دوستتون دارم ...
برام دعا کنید ...
فعلا ...
سلام دوستای گلم ...
میخواستم یه وب بهتون معرفی کنم که خیلی باحاله راجب دلبری ...
این وب ماله من و دو تا پسر دایی هام هستش ...
بهش سر بزنید ...
برای رفتن به وبلاگ دلبری اینجا را کلیک کنید ...
زلزله ای انسانی:
تخریب ۵۷۰ هزار متر از قلب بافت تاریخی شیراز
به زودی...
--------------------------------------------------------------------------------
سلام دوستان... این یک قضیه ی مهم است...این را دست کم نگیرید...
این تنها یک اطلاعیه است....اگر توجه نشود دیگر اثری از شیراز نخواهید داشت
روز ۱شنبه یا ۲شنبه مقاله ی این تخریب به روی وبلاگ میرود و از شما خواهشی دارم...این که لطف کنید،این مقاله را به خانواده و هر یک از اقوام خود که در رشته ی معماری تحصیل میکند نشان دهید و آن هارا از این بابت مطلع کنید...
قصد بچه های انجمن معماران ایران این است که بافت قدیمی و اصیل شیراز را از تخریب فرهنگی نجات بدهند...
اگر تخریب شود، دیگر چیزی از فرهنگ و تمدن شیراز پابرجا نمی ماند و همه چیز به زیر خروار ها خاک میرود...
حتما برای این کار رسانه شوید...
منتظر کمک های انسانی شما هستیم...
(بعد از انقلاب قرار بود تخت جمشید را ویران کنند،زیرا تخت جمشید را نشان طاغوت میدانستند و میخواستند فرهنگ این مرز و بوم و ایران و ایرانیان را نابود سازند...اما ساکنین شهرستان مرودشت که این شهر در کنار تخت جمشید بود، نگذاشتند و از ملیت خود دفاع کردند ...اکنون شما نیز با هم همراه شوید تا این بافت کهن همچنان پایدار بماند...)
با تشکر(انجمن معماران ایران)
امروز براتون قسمت دوم یه فیلم رو معرفی میکنم . فیلم واقعا قشنگیه ...
کسایی که قسمت اولشو ندیدن برن ببینن و کسایی که دیدن برن اینو ببینن :
HELL BOY 2
این فیلم زیاد بزن بزن و جنگ نداره و داستانهای عاشقانه هم داره ( قابل توجه علاقه مندان به فیلم های عاشقانه ! ) واقعا قشنگه ...!!
یکی از عکساشو اینجا گذاشتم ...
برای دیدن بقیه ی عکسا برین تو ادامه مطلب ...

در زمان جنگ جهانی دوم زمانیکه هیتلر به روزهای پایانی حکومتش نزدیک می شود گروهی از نازیهای وفادار به او تصمیم می گیرند که برای جلوگیری از شکست ارتش آلمان به نیروهای شیطانی متوسل شوند . آنها با یاری گرفتن از فردی شرور به اسم راسپوتین موفق می شوند دورازه ای ورودی به دنیای دوزخ باز کنند اما پروفسور بروتن که فعالیت آنها را زیر نظر دارد مانع ادامه کارشان می شود . کمی بعد پروفسور متوجه می شود که موجودی کوچک از آن جهان از این دروازه عبور کرده است . پروفسور این پسر جهنمی را به خانه اش می برد و او را بزرگ می کند . پسر جهنمی به یک شاخه مخفی اف.بی.آی که وظیفه اش مبارزه با خطرات ماورالطبیعه است می پیونددد . او در اولین ماموریتش باید به مقابله با راسپوتین برود زیرا او تصمیم دارد تا در ازای برخورداری از عمر جاویدان و قدرت فناناپذیر راه تسلط موجودات اهریمنی را بر زمین باز کند . پسر جهنمی در این راه از همراهی و کمک یک کاراگاه و دو موجود دیگر بهره مند است : ساپین که یک دوزیست است و لیز که یک آتش ساز می باشد . البته هل بوی عاشق دختری است که آتش تولید می کند ...
خلاصه داستان : هل بوی 2 :
داستان فیلم از آنجا شروع می شود که یک شاهزاده از دنیایی افسانه ای تلاش می کند تا زمین را تسخیر کرده و بر آن حکمرانی کند و بنابراین هلبوی و تیمش بایستی دنیا را از شراو و هیولاهای هلوناکش نجات دهند . ساپین هم عاشق خواهر شاهزاده میشود ...
امروز براتون یه عالمه جک آوردم ...
بخونید حال کنید ...
نظر یادتون نره ...
* به یارو می گن با وطن جمله بساز می گه : من دیروز سر و تنم را شستم می گن : خره وطن با طی دسته داره می گه : اتفاقا ً منم با طی دسته دار خودم رو شستم
* اگر دیدی جوانی به درختی تکیه کرده، بدان بنزین نداره سکته کرده
* یک روز دو تا خالیبند واسه هم خالی می بستند. اولی میگه: ما یه کوه کنار خونه مون داریم که هر وقت می گیم جاسم، دو سه بار میگه جاسم.... جاسم.... جاسم.... دومی میگه: این که چیزی نیست، ما یه کوه داریم کنار خونه مون که هر وقت می گیم جاسم، میگه: کدوم جاسم
* به غضنفر میگن عجب مملکت خر تو خری داریم میگه آره بابا من 3 بار رفتم سربازی هیچکی نفهمید!
* طرف ميره نونوايی ، يه 5 ريالي ميده به نانوا ،
نانوا ميگه : 5 ريالی كه نون نميشه ! طرف ميگه :
صداشو در نيار من ماكسی ميليانوس هستم !
.
.
دیگه برا امروز بسه ...
فعلا بای ...

